تبليغاتX
براي اولين و آخرين عشقم <body>
چهارشنبه 1387/04/12

سلطان عاشق

 

ای سلطان عاشق

تو چه می دانی ..

حسرت یار

حسرت دیدار

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

انتظار و انتظار و انتظار

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

سرگردانی

و گمراهی

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

احساس میان خاکستر

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

بدبختی عاشق

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

عشق سرخورده

عشق محکوم اما بدون محمه

یعنی چه ؟

تو چه می دانی ..

افسوس با اشک و آه

یعنی چه ؟

ای سلطان عاشق

تو چه می دانی ..

مردن تا به رسیدن به خیال عشق

یعنی چه ؟؟؟

 


20:22 | يک عاشق |




دوشنبه 1387/03/06

دوستت دارم خیلی زیاد

 

دوستت دارم .. دوستت دارم

دوستت دارم و می دانم که درعشقت غرق شده ام

دوستت دارم و می دانم که همه پل های برگشت را پشت سر ویران کرده ام

و می دانم در این عشق با وجود همه ی اشکها و غم ها  بازنده من هستم

و می دانم این من بوده ام که به تنهایی در عشقت گم شده ام

این من بوده ام که همانند عشاق مجنون به فکر چیدن ستاره ها افتاده ام

و می مانم , عاشقت می مانم

با اینکه می دانم وصالت از محال هم دورتر است

دوستت دارم

دوستت دارم خیلی زیاد

دوستت دارم با اینکه می دانم عشقت با خودکشی یکسان است

ولی این را هم می دانم که مرگ من در مقابل عشقت یک پیروزی است

 


23:43 | يک عاشق |




سه شنبه 1387/02/31



3:25 | يک عاشق |




شنبه 1387/01/31

چه کنم ...

 

چه کنم که دلم هر روز و هر شب هوای با تو بودن می کنه

آخه این دل من معنای صبر رو نمی شناسه

چه کنم که دیگه اشکای من نبارن واسه تو

ولی مگه طاقت داره این اشک .. میمیره اگه نباره واسه تو

چه کنم که دیگه جز یه آرزو ندارم تو سینه

که فقط یه بار ببینم روی ماهت رو دوباره

واسه برگشتنت تمام عمرم رو میدم

آخه توی چشمات رنگ عشق رو دیدم

تو هفت آسمون تو تک ستاره من باش

که تموم دل خوشی های منه

به خدا که بی تو زندگی برام هلاکه


20:8 | يک عاشق |




دوشنبه 1386/12/20

احساس سراب

 

فقط چند وقت بود که به زندگی روز مره ام برگشته بودم

فقط چند روز بود که آرامش از دست رفته ام رو به دست آورده بودم

فقط چند روز بود که تمام وقت به تو فکر نمی کردم

فقط این چند روز بود که شب را به صبح و بدون کابوس می گذروندم

ولی باز سایه ات به من نزدیک شد و با زبان بی زبانی با من حرف زد.

همان چند کلام کافی بود که همه عذابی را که برای دوباره زندگی برگشتنم ,

برای دوباره آرامش به دست آوردنم , و همه و همه را از دست بدم و باز شد روز از نو و روزی از نو

ولی چرا برگشتی ؟ چرا می خواهی بیشتر از این مرا عذاب دهی ؟

مگر خرد شدن مرا ندیدی ؟ شاید هم تاحالا من را مثل یک کوه با غرور و استوار می دانی ؟

و این فقط من بوده ام که خرد شدنم را دیدم و به حال خودم گریستم ؟

باز از زندگی من چه می خواهی ؟ نکند باز هم به دنبال محبوب آمده ای و جوینده عشقی ؟

یا شاید  آمده ای که از خود دفاع کنی و از بی وفائی ات ؟

واقعا چرا آمدی ؟ این سؤالی هست که از روزی که برگشتی , روزی هزار بار از خود می پرسم

چرا برگشت ؟

اما از خودم تعجب می کنم که این سؤال را می پرسم

این من بودم که هر روز از خدایم می خواستم که برگردی حتی برای لحظه ای .

پس چه شد ؟ چرا می پرسم ؟ مگر این آرزوی قلبی من نبود ؟

مگر آرزویم نبود که دوباره سایه ات را ببینم ؟

آه خدایا من درچه سرابی هستم و خودم خبر ندارم .

این چه حالی ست که به من دست داده ست ؟

عشق و نفرت . نفرت و عشق

 

 


20:25 | يک عاشق |




پنجشنبه 1386/11/11

دنیایی ما

 

 

 

دیگه کاش ها چه فایده داره

وقتی آرزوهامون فنا شده

وقتی داریم با زندگی وداع می کنیم

تا به آغوش مرگ پناه ببریم

دوست من چه فرقی می کنه

اگه مرگمون امروز باشه یا فردا

آخه از این دنیای نا مهربون

چی داریم تا با خودمون ببریم

عشقون به خدا یا به پیغمبرش

شایدم عشق اون که مارو گذاشت رفت

نمی گم که تقصیر کی بود

چون همه اینها کارای دنیای بی وفای ماست

ولی دلم می سوزه

هر وقت که از گذشته یاد می کنم

چون میبینم

این دنیای ما

داغ رو دل همه گذاشته

 


1:8 | يک عاشق |




یکشنبه 1386/10/02

چگونه؟

 

 

چه آسان امر می کنندم که فراموشت کنم

 

ولی چگونه ؟

 

چگونه فراموشت کنم

 

تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم

 

تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای

 

وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم

 

تویی که چو خون در رگهایم جریان داری

 

تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی

 

تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی

 

تویی که مرا به اوج غزل رساندی

 

و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی

 

آه و صدها آه

 

بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم

 

چگونه ؟؟

 

 

 


19:30 | يک عاشق |




شنبه 1386/09/03

خیلی سخته

 

خيلي سخته وقتی که در شهر نوشته هایت قدم می زنی و می بینی همه نوشته هایت حرفهای دل عاشقت هستند

 

و همه و همه عکسی از زندگی روز مره ات

 

خیلی سخته وقتی از عشق کسی می سوزی که تو او را از خود رانده ای و هیچ راه برگشتی وجود ندارد

 

وای که چه سخته اشک حسرت و پشیمانی ریختن

 

 

 

خیلی سخته .. خیلی سخته زندگی ات

 

وقتی راه می روی و انتظار دیدارش را میکشی و می دانی که دیداری در پیش نیست

 

خیلی سخته وقتی که بعد از مدت ها همدیگر را می بینید ولی حتی یک سلام هم نمی تونید بکنید

 

و مثل غریبه ها از کنار هم می گذرید

 

خدای من چه عذاب آوره آن لحظه که با خودت تنها می شوی

 

و با تمام وجودت اشک می ریزی و با شانه های لرزان می گویی

 

عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده..

 

 برای حرف هایت .. خنده هایت .. غزل هایت که همه و همه مرا دیوانه کردند

 

 

 

چه شکنجه ای دارد وقتی می فهمی که او هنوز دوستت دارد .. مثل قبل و شاید کمی بیشتر

 

 ولی راه برگشتی وجود ندارد چون هیچ پلی گذشته را با آینده پیوند نمی دهد

 

 

 

و سختر از همه این است وقتی می بینی پلی وجود داشته

 

ولی با کمک هم و ناخواسته آن را خراب کرده اید

 

 و حالا فقط یک پل ویران شده شماها را با گذسته پیوند می دهد.

 

 


14:35 | يک عاشق |




شنبه 1386/08/12

کلام

گر گفتند زندگی ات را تقدیم کن

به او که تو را فراموش کرد

گویم تقدیم کنم زندگی و روح و جانم را

تا اثبات کنم عشقم را

گر پرسیدند حاضری بار دیگر عاشقش شوی

گویم گر فراموشش کرده بودم آری

و گر خواستند نازش را کشم

گویم می نازم به نازش گر به نازش ننازد

 

 

 


13:0 | يک عاشق |




شنبه 1386/07/14

قضاوت عشق

 

 

 

از چه گویم یا به که گویم راز دل را

 

که غم عشقت مرا به نیستی هدایت کرد

 

برای که گلایه کنم غم هجران تورا

 

که مرا درک کند

 

خسته ام از ملامت دیگران

 

خسته ام از احساس گناه

 

به که گویم که تو بی مهر و وفائی

 

به گویم که تو مرا در بيابان عشق رهایم کردی

 

چه کسی مرا باور می کند

 

همه تو را مهربانترین و با وفاترین می دانند

 

کاش می دانستم چه چیزی تو را تغییر داد

 

یا چه کسی به تو بی مهری و بی وفائی آموخت

 

کاش میتوانستم بر آسمان آبی بنویسم

 

بنویسم قصه عشقم را

 

تا همه عشاق قضاوت کنند

 

این عشق را

 

 

 


12:53 | يک عاشق |




جمعه 1386/06/23

یارم

 

دوستت دارم

 

ای که توصاحب قلب منی

 

ای که تو به زندگی ام رنگ دیگری دادی

 

ای که تو مرا به سوی خیال عشق هدایت کردی

 

 

عشق من

 

قلب و روحم را به تو هدیه دادم

 

و در میان قفسه های سینه ام تو را جای دادم

 

و همراهت تمام رؤیاهایم را به حقیقت پیوند دادم

 

 

باهم عهد بستیم

 

که برای همیشه با هم و برای هم باشیم

 

وعشقمان را به سوی دیگر از سرزمین خیال برسانیم

 

و داستان عشقمان را برای همه عشاق تعریف کنیم

 

 

 

 


16:21 | يک عاشق |




یکشنبه 1386/06/18

محكوم


23:42 | يک عاشق |




جمعه 1386/06/16

یار

 

 

40

 

لحظه دیدار را در دل مصور می کنم

عشق را دل قلب مدفون می کنم

ترسم از آن لحظه رسد 

عشق را منکر شود 

آنگه شوم چو عاشقی ...  

که ندارد توان دفاع از عشق  

 

 

 


23:31 | يک عاشق |




یکشنبه 1386/05/21

احساس نیاز

 

89

 

 

نيازي را در خود احساس ميكنم

كه براي تو بنويسم

و بعضي از صفحه هاي قلبم

را بر روي برگی بیاورم

و تقدیم تو کنم

شاید بتوانم کمی از عشقم

را برایت بازگو کنم

عشقی که چو آتش ست در قلبم

یاد آور برترین لحظه های عمرم

 

آیا می تونم بگویم

که تو راز خوشبختی و سعادت من هستی ؟؟؟

یا بگویم تو احساسی هستی

که به زندگی ام رنگ دیگری را دادی؟؟؟

که بدون تو زندگی ام معنی اش

را از دست می دهد

 

روز و شب اسمت بر زبانم جاریست

بی اراده عکست جلو چشم است

لحظه های عجبی را زندگی می کنم

ولی این امید را در قلبم دارم

که تو متعلق به منی

حتی تمام فاصله های عالم نمی  تواند

عشقمان را خاموش کند

 


17:25 | يک عاشق |




چهارشنبه 1386/05/17

حافظ

 


23:32 | يک عاشق |




شنبه 1386/05/06

ترجمه متن ترانه سوئدی

سلام مجدد به همه دوستان

این ترجمه متن ترانه سوئدی ( پست قبلی ) است

خیلی روش زحمت کشیدم تا معنی اصلی اش رو از دست نده

امیدوارم خوشتان بیاد و نظر یادتون نره

براستی دوست دارم نظرتون رو درباره این متن بدونم

 

 

8

بر علیه جهان

 

 

 

دلت برام تنگ شده

  

یا فراموش کردی چند وقت پیش من کی بودم ؟

 

خورشید غروب کرد

 

ولی ماه هست و اشتیاق بیشتر و بیشتر رشد می کنه 

 

 

رویاها و حقیقت هایی رو که ما با هم تقسیم کرده بودیم

 

هرگز نتونستم اونها رو از یاد ببرم

 

 

چون تو من بر علیه جهان بودیم

 

من و تو بر علیه جهان بودیم

 

با یک نوع رقص مختلف

 

که دستت دور گردنم بود

 

تو و من بر علیه جهان بودیم

 

هرگز در این سفر تنها نبودیم

 

خیلی وقت پیش بود

 

و حالا تو و من دوباره می تونیم بر علیه جهان شیم

 

 

اشک ها از بین رفت

 

و این روز رسید که  رویاهایم به حقیقت بپیونده

 

شب به اندازه کافی با من مدارا کرد که بتونم آتشی که در سینه ام بوده فراموش کنم

 

 

غم ها خیلی بودند

 

ولی اونها این احساس را به من دادند که

 

تو تمام زندگی من هستی

 

 

چون تو و من بر علیه جهان بودیم

 

من و تو بر علیه جهان بودیم

 

با یک نوع رقص مختلف

 

که دستت دور گردنم بود

 

تو و من بر علیه جهان بودیم

 

هرگز در این سفر تنها نبودیم

 

خیلی وقت پیش بود

 

و حالا تو و من دوباره می تونیم بر علیه جهان بشیم

 

 

چه کسی به دیگران اعتنا میکنه

 

تا وقتی که

 

تو و من

 

همدیگر رو داریم

 

 

 

 

 


21:48 | يک عاشق |




سه شنبه 1386/05/02

swedesh

 

سلام به همه دوستای گلم

این ترانه مشهور سوئدی رو تقدیم میکنم

 به همه دوستای عزیز سوئدی زبان

 و همه ی دوستداران ترانه خارجی

 

 

ÑæãÇäÓíÇÊ

 

Saknar du mig än 
Eller har du glömt bort vem jag var för länge sen 
Solen har gått ned
Men i månens sken så växer längtan efter mer 
 
Drömmarna och sanningen vi delade 
Kunde jag nog aldrig glömma bort 
 
För det var du och jag mot världen 
Det var du och jag mot världen 
I en annorlunda vals 
Med din arm omkring min hals 
Det var du och jag mot världen 
Aldrig ensamma på färden 
Det var så för länge sen 
Det kan bli du och jag mot världen här igen
 
Tårarna försvann
Dagen då jag insåg att min dröm kunde bli sann
Natten skänkte tröst
Tillräcklig att få mig glömma elden i mitt bröst
 
Sorgerna var många men de gav mig 
Känslan av att du var allt för mig 
 
För det var du och jag mot världen 
Det var du och jag mot världen 
I en annorlunda vals
Med din arm omkring min hals 
Det var du och jag mot världen 
Aldrig ensamma på färden 
Det var så för länge sen 
Det kan bli du och jag mot världen här igen 
 
Vem bryr sig om alla andra 
Så länge vi har varandra 
Du och jag
 
(Det var du och jag mot världen)