چی نصیبت میشه , وقتی زجرم میدی ؟! داره عادت میشه , شب های شبگردی داره عادت میشه , شب های شبگردی داره عادت میشه , شب های شبگردی داره عادت میشه , شب های شبگردی
من به تو دل بستم , کاشکی می فهمیدی
چی نصیبت میشه , وقتی من داغونم ؟!
وقتی که با گریه به تو می فهمونم ؟!
چی نصیبت میشه , وقتی من بی تابم ؟!
وقتی که از غصه تا سحر بی خوابم !؟
این حقیقت داره , من به تو دل بستم
کاشکی می فهمیدی , چقدر عاشق هستم
عاشق هستم
" میدونی بد حالم , دلم از غم خونه
واسه تو درمونه درد من آسونه
کاش می موندی پیشم , آرومم می کردی "
" میدونی بد حالم , دلم از غم خونه
واسه تو درمونه درد من آسونه
کاش می موندی پیشم , آرومم می کردی "
گریمو می بینی بی خیال رد میشی
تو که اینقد خوبی , پس چرا بد میشی ؟!
چی نصیبت میشه , وقتی من جون میدم ؟!
کاشکی عشق رو یک بار , تو چشات می دیدیم !
چی نصیبت میشه , وقتی من بی تابم ؟!
وقتی که از غصه , تا سحر بی خوابم ؟!
این حقیقت داره , من به تو دل بستم
کاشکی می فهمیدی , چقدر عاشق هستم
عاشق هستم
" میدونی بد حالم , دلم از غم خونه
واسه تو درمونه درد من آسونه
کاش می موندی پیشم , آرومم می کردی "
" میدونی بد حالم , دلم از غم خونه
واسه تو درمونه درد من آسونه
کاش می موندی پیشم , آرومم می کردی "
+ نوشته شده در یکشنبه 1387/11/20ساعت 21:14 توسط يک عاشق |
اینو به کی بگم که دیگه نمی خوام شبامو به یاد تو بگذرونم نمی خوام قلم به دست بگیرم و از دوری تو آه و ناله کنم می دونم که خیلی دوری تو ازم دیدارامون ماه به ماهه حالا هم شاید برسه سال به سال نمی خوانم فکر کنم فراموش شدم همون که به خودم بگم شاید تو فکرمه واسه زنده بودنم بسه حالا همه فکرم شده فقط .. تو .. تو .. تو با اینکه به خودم هزار بار گفتم نه نه دیگه بهش فکر نکن دیگه واسش گریه نکن به انتظار نامه هاش نشین ولی باز هم میبینم روز و شبم شده فکر کردن به تو اشک ریختن واسه تو و چشم انتظار نامه ی تو 

+ نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 19:22 توسط يک عاشق |
زندگیم یعنی تباه
زندگیم یعنی رنگ سیاه
زندگیم شده جزر و مد
عین یه دریا بی قرار
این زندگی من شده
یه قلب پاره پاره
همراه یه آرزوی محال
آخه من ساده
گناهم چی بوده
تا خدا حرومم کنه
یه زندگی ساده
آرزوی بزرگی نداشتم
همه آرزوهام
ختم یه آرزو بود
اونم این بود
که آخر
برسم
به وصال محبوبم
آرزوی محال نکرده بودم
ولی این دنیا مثل همیشه
چه آرزو بزرگ باشه چه کوچیک
اونو حسرت به دلامون میذاره

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/09ساعت 13:59 توسط يک عاشق |
ای سلطان عاشق تو چه می دانی .. حسرت یار حسرت دیدار یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. انتظار و انتظار و انتظار یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. سرگردانی و گمراهی یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. احساس میان خاکستر یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. بدبختی عاشق یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. عشق سرخورده عشق محکوم اما بدون محکمه یعنی چه ؟ تو چه می دانی .. افسوس با اشک و آه یعنی چه ؟ ای سلطان عاشق تو چه می دانی .. مردن تا به رسیدن به خیال عشق یعنی چه ؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/12ساعت 20:22 توسط يک عاشق |
دوستت دارم .. دوستت دارم دوستت دارم و می دانم که درعشقت غرق شده ام دوستت دارم و می دانم که همه پل های برگشت را پشت سر ویران کرده ام و می دانم در این عشق با وجود همه ی اشکها و غم ها بازنده من هستم و می دانم این من بوده ام که به تنهایی در عشقت گم شده ام این من بوده ام که همانند عشاق مجنون به فکر چیدن ستاره ها افتاده ام و می مانم , عاشقت می مانم با اینکه می دانم وصالت از محال هم دورتر است دوستت دارم دوستت دارم خیلی زیاد دوستت دارم با اینکه می دانم عشقت با خودکشی یکسان است ولی این را هم می دانم که مرگ من در مقابل عشقت یک پیروزی است 
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/03/06ساعت 23:43 توسط يک عاشق |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 3:25 توسط يک عاشق |
چه کنم که دلم هر روز و هر شب هوای با تو بودن می کنه آخه این دل من معنای صبر رو نمی شناسه چه کنم که دیگه اشکای من نبارن واسه تو ولی مگه طاقت داره این اشک .. میمیره اگه نباره واسه تو چه کنم که دیگه جز یه آرزو ندارم تو سینه که فقط یه بار ببینم روی ماهت رو دوباره واسه برگشتنت تمام عمرم رو میدم آخه توی چشمات رنگ عشق رو دیدم تو هفت آسمون تو تک ستاره من باش که تموم دل خوشی های منه به خدا که بی تو زندگی برام هلاکه 




+ نوشته شده در شنبه 1387/01/31ساعت 20:8 توسط يک عاشق |
فقط چند وقت بود که به زندگی روز مره ام برگشته بودم فقط چند روز بود که آرامش از دست رفته ام رو به دست آورده بودم فقط چند روز بود که تمام وقت به تو فکر نمی کردم فقط این چند روز بود که شب را به صبح و بدون کابوس می گذروندم ولی باز سایه ات به من نزدیک شد و با زبان بی زبانی با من حرف زد. همان چند کلام کافی بود که همه عذابی را که برای دوباره زندگی برگشتنم , برای دوباره آرامش به دست آوردنم , و همه و همه را از دست بدم و باز شد روز از نو و روزی از نو ولی چرا برگشتی ؟ چرا می خواهی بیشتر از این مرا عذاب دهی ؟ مگر خرد شدن مرا ندیدی ؟ شاید هم تاحالا من را مثل یک کوه با غرور و استوار می دانی ؟ و این فقط من بوده ام که خرد شدنم را دیدم و به حال خودم گریستم ؟ باز از زندگی من چه می خواهی ؟ نکند باز هم به دنبال محبوب آمده ای و جوینده عشقی ؟ یا شاید آمده ای که از خود دفاع کنی و از بی وفائی ات ؟ واقعا چرا آمدی ؟ این سؤالی هست که از روزی که برگشتی , روزی هزار بار از خود می پرسم چرا برگشت ؟ اما از خودم تعجب می کنم که این سؤال را می پرسم این من بودم که هر روز از خدایم می خواستم که برگردی حتی برای لحظه ای . پس چه شد ؟ چرا می پرسم ؟ مگر این آرزوی قلبی من نبود ؟ مگر آرزویم نبود که دوباره سایه ات را ببینم ؟ آه خدایا من درچه سرابی هستم و خودم خبر ندارم . این چه حالی ست که به من دست داده ست ؟ عشق و نفرت . نفرت و عشق
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 20:25 توسط يک عاشق |
دیگه کاش ها چه فایده داره وقتی آرزوهامون فنا شده وقتی داریم با زندگی وداع می کنیم تا به آغوش مرگ پناه ببریم دوست من چه فرقی می کنه اگه مرگمون امروز باشه یا فردا آخه از این دنیای نا مهربون چی داریم تا با خودمون ببریم عشقون به خدا یا به پیغمبرش شایدم عشق اون که مارو گذاشت رفت نمی گم که تقصیر کی بود چون همه اینها کارای دنیای بی وفای ماست ولی دلم می سوزه هر وقت که از گذشته یاد می کنم چون میبینم این دنیای ما داغ رو دل همه گذاشته 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/11ساعت 1:8 توسط يک عاشق |
چه آسان امر می کنندم که فراموشت کنم ولی چگونه ؟ چگونه فراموشت کنم تویی آن نسیم معطر که استنشاق می کنم تویی آن اشک که در چشمانم خوابیده ای وموقع و نا موقع سیلاب می شوی در روحم تویی که چو خون در رگهایم جریان داری تویی که مثل روح در جسمم رخنه کردی تویی که با روح بزرگت همه وجودم را در بر گرفتی تویی که مرا به اوج غزل رساندی و مرا را با زیباترین غزل ها آشنا کردی آه و صدها آه بگو ای محبوبم چگونه می توانم فراموشت کنم چگونه ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 19:30 توسط يک عاشق |
خيلي سخته وقتی که در شهر نوشته هایت قدم می زنی و می بینی همه نوشته هایت حرفهای دل عاشقت هستند و همه و همه عکسی از زندگی روز مره ات خیلی سخته وقتی از عشق کسی می سوزی که تو او را از خود رانده ای و هیچ راه برگشتی وجود ندارد وای که چه سخته اشک حسرت و پشیمانی ریختن خیلی سخته .. خیلی سخته زندگی ات وقتی راه می روی و انتظار دیدارش را میکشی و می دانی که دیداری در پیش نیست خیلی سخته وقتی که بعد از مدت ها همدیگر را می بینید ولی حتی یک سلام هم نمی تونید بکنید و مثل غریبه ها از کنار هم می گذرید خدای من چه عذاب آوره آن لحظه که با خودت تنها می شوی و با تمام وجودت اشک می ریزی و با شانه های لرزان می گویی عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده.. برای حرف هایت .. خنده هایت .. غزل هایت که همه و همه مرا دیوانه کردند چه شکنجه ای دارد وقتی می فهمی که او هنوز دوستت دارد .. مثل قبل و شاید کمی بیشتر ولی راه برگشتی وجود ندارد چون هیچ پلی گذشته را با آینده پیوند نمی دهد و سختر از همه این است وقتی می بینی پلی وجود داشته ولی با کمک هم و ناخواسته آن را خراب کرده اید و حالا فقط یک پل ویران شده شماها را با گذسته پیوند می دهد. 
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 14:35 توسط يک عاشق |
گر گفتند زندگی ات را تقدیم کن به او که تو را فراموش کرد گویم تقدیم کنم زندگی و روح و جانم را تا اثبات کنم عشقم را گر پرسیدند حاضری بار دیگر عاشقش شوی گویم گر فراموشش کرده بودم آری و گر خواستند نازش را کشم گویم می نازم به نازش گر به نازش ننازد 
+ نوشته شده در شنبه 1386/08/12ساعت 13:0 توسط يک عاشق |
از چه گویم یا به که گویم راز دل را که غم عشقت مرا به نیستی هدایت کرد برای که گلایه کنم غم هجران تورا که مرا درک کند خسته ام از ملامت دیگران خسته ام از احساس گناه به که گویم که تو بی مهر و وفائی به گویم که تو مرا در بيابان عشق رهایم کردی چه کسی مرا باور می کند همه تو را مهربانترین و با وفاترین می دانند کاش می دانستم چه چیزی تو را تغییر داد یا چه کسی به تو بی مهری و بی وفائی آموخت کاش میتوانستم بر آسمان آبی بنویسم بنویسم قصه عشقم را تا همه عشاق قضاوت کنند این عشق را
+ نوشته شده در شنبه 1386/07/14ساعت 12:53 توسط يک عاشق |
دوستت دارم ای که توصاحب قلب منی ای که تو به زندگی ام رنگ دیگری دادی ای که تو مرا به سوی خیال عشق هدایت کردی عشق من قلب و روحم را به تو هدیه دادم و در میان قفسه های سینه ام تو را جای دادم و همراهت تمام رؤیاهایم را به حقیقت پیوند دادم باهم عهد بستیم که برای همیشه با هم و برای هم باشیم وعشقمان را به سوی دیگر از سرزمین خیال برسانیم و داستان عشقمان را برای همه عشاق تعریف کنیم 


+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 16:21 توسط يک عاشق |

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/18ساعت 23:42 توسط يک عاشق |
لحظه دیدار را در دل مصور می کنم عشق را دل قلب مدفون می کنم ترسم از آن لحظه رسد عشق را منکر شود آنگه شوم چو عاشقی ... که ندارد توان دفاع از عشق 
+ نوشته شده در جمعه 1386/06/16ساعت 23:31 توسط يک عاشق |
نيازي را در خود احساس ميكنم كه براي تو بنويسم و بعضي از صفحه هاي قلبم را بر روي برگی بیاورم و تقدیم تو کنم شاید بتوانم کمی از عشقم را برایت بازگو کنم عشقی که چو آتش ست در قلبم یاد آور برترین لحظه های عمرم آیا می تونم بگویم که تو راز خوشبختی و سعادت من هستی ؟؟؟ یا بگویم تو احساسی هستی که به زندگی ام رنگ دیگری را دادی؟؟؟ که بدون تو زندگی ام معنی اش را از دست می دهد روز و شب اسمت بر زبانم جاریست بی اراده عکست جلو چشم است لحظه های عجبی را زندگی می کنم ولی این امید را در قلبم دارم که تو متعلق به منی حتی تمام فاصله های عالم نمی تواند عشقمان را خاموش کند 
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/05/21ساعت 17:25 توسط يک عاشق |
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/05/17ساعت 23:32 توسط يک عاشق |
سلام مجدد به همه دوستان این ترجمه متن ترانه سوئدی ( پست قبلی ) است خیلی روش زحمت کشیدم تا معنی اصلی اش رو از دست نده امیدوارم خوشتان بیاد و نظر یادتون نره براستی دوست دارم نظرتون رو درباره این متن بدونم بر علیه جهان دلت برام تنگ شده یا فراموش کردی چند وقت پیش من کی بودم ؟ خورشید غروب کرد ولی ماه هست و اشتیاق بیشتر و بیشتر رشد می کنه رویاها و حقیقت هایی رو که ما با هم تقسیم کرده بودیم هرگز نتونستم اونها رو از یاد ببرم چون تو من بر علیه جهان بودیم من و تو بر علیه جهان بودیم با یک نوع رقص مختلف که دستت دور گردنم بود تو و من بر علیه جهان بودیم هرگز در این سفر تنها نبودیم خیلی وقت پیش بود و حالا تو و من دوباره می تونیم بر علیه جهان شیم اشک ها از بین رفت و این روز رسید که رویاهایم به حقیقت بپیونده شب به اندازه کافی با من مدارا کرد که بتونم آتشی که در سینه ام بوده فراموش کنم غم ها خیلی بودند ولی اونها این احساس را به من دادند که تو تمام زندگی من هستی چون تو و من بر علیه جهان بودیم من و تو بر علیه جهان بودیم با یک نوع رقص مختلف که دستت دور گردنم بود تو و من بر علیه جهان بودیم هرگز در این سفر تنها نبودیم خیلی وقت پیش بود و حالا تو و من دوباره می تونیم بر علیه جهان بشیم چه کسی به دیگران اعتنا میکنه تا وقتی که تو و من همدیگر رو داریم 
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه 1386/05/06ساعت 21:48 توسط يک عاشق |
سلام به همه دوستای گلم این ترانه مشهور سوئدی رو تقدیم میکنم به همه دوستای عزیز سوئدی زبان و همه ی دوستداران ترانه خارجی Det kan bli du och jag mot världen här igen 
Saknar du mig än Eller har du glömt bort vem jag var för länge sen Solen har gått nedMen i månens sken så växer längtan efter mer Drömmarna och sanningen vi delade Kunde jag nog aldrig glömma bort För det var du och jag mot världen Det var du och jag mot världen I en annorlunda vals Med din arm omkring min hals Det var du och jag mot världen Aldrig ensamma på färden Det var så för länge sen Det kan bli du och jag mot världen här igenTårarna försvannDagen då jag insåg att min dröm kunde bli sannNatten skänkte tröstTillräcklig att få mig glömma elden i mitt bröstSorgerna var många men de gav mig Känslan av att du var allt för mig För det var du och jag mot världen Det var du och jag mot världen I en annorlunda valsMed din arm omkring min hals Det var du och jag mot världen Aldrig ensamma på färden Det var så för länge sen Det kan bli du och jag mot världen här igen Vem bryr sig om alla andra Så länge vi har varandra Du och jag(Det var du och jag mot världen)Det var du och jag mot världenI en annorlunda vals Med din arm omkring min hals Och det var du och jag mot världen Aldrig ensamma på färden Det var så för länge sen Det kan bli du och jag mot världen här igenDet kan bli du och jag mot världen här igen ååh
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/02ساعت 18:19 توسط يک عاشق |
احساس ترسناکی است هنگامی که به حرف زدن احتیاج داری با تمام وجود احساس می کنی زبانت مرده است و هنگامی با مردن قلبت رو به رو می شوی که به عشق و زندگی احتیاج داری و احساس گریه کردن می کنی ولی اشکی وجود ندارد و ترسناکترین احساس آن است که خود را همچون شاخه خشک پاییزی ببینی و تو در اوج احتیاج محبت دیگرانی 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 0:20 توسط يک عاشق |
پرسیدند چه چیزی در من تغییر کرده ؟؟ صدایم یا صورتم یا پلکهایم یا حتی نگاهایم من هیچی ام تغییر نکرده تنها چیزی که در من تغییر کرده دل من عاشق شده این تنها چیزیست که در من تغییر کرده 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 0:1 توسط يک عاشق |
اولين موضوع انشاء كلاس دوم ابتدائي دوست بود انشائم را با جمله هاي چون دوستم را دوست دارم دوستم همیشه با من است نوشتم بعد از دو سال باز هم درباره ی دوست انشاء نوشتم دوست چو خواهر است و من را در سختيها رها نمي كند حالا فقط این را درباره ی دوست می توانم بنویسم دوست آن است که خطاهایم را به من بگوید و مرا به راه درست هدایت کند

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 22:7 توسط يک عاشق |
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 17:24 توسط يک عاشق |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 17:3 توسط يک عاشق |
ميان خواب وبيداري ام فرشته اي را ديدم با مهرباني گفت هر شب قبل از خواب می پرسی خدایا آیا بیادم است ؟؟ میان حرفش گفتم اگر مرا فراموش کرده نمی خواهم چیزی بدانم طاقت این را ندارم که بدانم دیگر مرا بیاد نمی آورد و هرگز نمی خواهم بشنوم که به دیگری فکر می کند فرشته لبخندی زد و گفت مطمئن باش که تو را فراموش نکرده و همیشه بیادت است با خوشحالی خاستم بگویم براستی ولی فرشته مرا با یک دنیا خاطره های زیبای عشقم تنها گذاشته بود
.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 16:28 توسط يک عاشق |
می پرسی اگر دوست دارم یا نه بخدا آنقدر دوست دارم که حاضر جونم رو برات فدا کنم حتی در دوری ات پیش از تصورت میخوامت می پرسی چرا عاشقت شدم اگر یک بار به چشمات نگاه کنی همه چیزهایی رو که منو عاشقت کرد میبینی و می فهمی که چگونه و به آسانی با یک نگاه از چشمان زیبای عسلی ات قلبم را تصاحب کردی 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 21:46 توسط يک عاشق |
خدایا چرا راهمان را یکی کردی ؟؟؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 18:30 توسط يک عاشق |
امروز روز تولدت بود آرزوم بود کنارت بودم و با تمام عشق و علاقه ام می گفتم عزیزم تولدت مبارک 
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/02ساعت 17:27 توسط يک عاشق |
عزيز مهربانم امشب هم مثل هر شب خواب به چشمان گریانم نیامد همه اش بیاد تو بوده ام یک عالم حرف داره دلم از اشتیاق و عشقم گرفته تا جدایمان آرزوم بود می توانستم بگویم دلم برایت تنگ شده از دوری روی ماهت می سوزم و می سازم عشقم من حسرت آن روز را می خورم که چرا به تو عزیز مهربان نگفتم چقدر دوست دارم نگفتم که تو تمام زندگی من شده ای تو برام حکم هوا را داری که بی تو میمیرم کاش قبل از جدایمان جرات آن را پیدا می کردم و می پرسیدم چرا ؟؟؟ چرا یک لحظه همه چیز تمام شد چه چیز بر سر عشقمان آمد که همه چیر به این آسانی خراب شد کاش می توانستی نگاه آخرم را بخوانی کاش می دیدی حال و روزم را که مثل مرده ای بر روی زمین شده بوده ام 
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 18:28 توسط يک عاشق |
| ||||||