احساس ترسناکی است هنگامی که به حرف زدن احتیاج داری با تمام وجود احساس می کنی زبانت مرده است و هنگامی با مردن قلبت رو به رو می شوی که به عشق و زندگی احتیاج داری و احساس گریه کردن می کنی ولی اشکی وجود ندارد و ترسناکترین احساس آن است که خود را همچون شاخه خشک پاییزی ببینی و تو در اوج احتیاج محبت دیگرانی 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 0:20 توسط يک عاشق |
پرسیدند چه چیزی در من تغییر کرده ؟؟ صدایم یا صورتم یا پلکهایم یا حتی نگاهایم من هیچی ام تغییر نکرده تنها چیزی که در من تغییر کرده دل من عاشق شده این تنها چیزیست که در من تغییر کرده 
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/27ساعت 0:1 توسط يک عاشق |
اولين موضوع انشاء كلاس دوم ابتدائي دوست بود انشائم را با جمله هاي چون دوستم را دوست دارم دوستم همیشه با من است نوشتم بعد از دو سال باز هم درباره ی دوست انشاء نوشتم دوست چو خواهر است و من را در سختيها رها نمي كند حالا فقط این را درباره ی دوست می توانم بنویسم دوست آن است که خطاهایم را به من بگوید و مرا به راه درست هدایت کند

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/19ساعت 22:7 توسط يک عاشق |
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/15ساعت 17:24 توسط يک عاشق |

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 17:3 توسط يک عاشق |
ميان خواب وبيداري ام فرشته اي را ديدم با مهرباني گفت هر شب قبل از خواب می پرسی خدایا آیا بیادم است ؟؟ میان حرفش گفتم اگر مرا فراموش کرده نمی خواهم چیزی بدانم طاقت این را ندارم که بدانم دیگر مرا بیاد نمی آورد و هرگز نمی خواهم بشنوم که به دیگری فکر می کند فرشته لبخندی زد و گفت مطمئن باش که تو را فراموش نکرده و همیشه بیادت است با خوشحالی خاستم بگویم براستی ولی فرشته مرا با یک دنیا خاطره های زیبای عشقم تنها گذاشته بود
.jpg)
+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 16:28 توسط يک عاشق |
می پرسی اگر دوست دارم یا نه بخدا آنقدر دوست دارم که حاضر جونم رو برات فدا کنم حتی در دوری ات پیش از تصورت میخوامت می پرسی چرا عاشقت شدم اگر یک بار به چشمات نگاه کنی همه چیزهایی رو که منو عاشقت کرد میبینی و می فهمی که چگونه و به آسانی با یک نگاه از چشمان زیبای عسلی ات قلبم را تصاحب کردی 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 21:46 توسط يک عاشق |
خدایا چرا راهمان را یکی کردی ؟؟؟ 
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/04/05ساعت 18:30 توسط يک عاشق |
امروز روز تولدت بود آرزوم بود کنارت بودم و با تمام عشق و علاقه ام می گفتم عزیزم تولدت مبارک 
+ نوشته شده در شنبه 1386/04/02ساعت 17:27 توسط يک عاشق |
عزيز مهربانم امشب هم مثل هر شب خواب به چشمان گریانم نیامد همه اش بیاد تو بوده ام یک عالم حرف داره دلم از اشتیاق و عشقم گرفته تا جدایمان آرزوم بود می توانستم بگویم دلم برایت تنگ شده از دوری روی ماهت می سوزم و می سازم عشقم من حسرت آن روز را می خورم که چرا به تو عزیز مهربان نگفتم چقدر دوست دارم نگفتم که تو تمام زندگی من شده ای تو برام حکم هوا را داری که بی تو میمیرم کاش قبل از جدایمان جرات آن را پیدا می کردم و می پرسیدم چرا ؟؟؟ چرا یک لحظه همه چیز تمام شد چه چیز بر سر عشقمان آمد که همه چیر به این آسانی خراب شد کاش می توانستی نگاه آخرم را بخوانی کاش می دیدی حال و روزم را که مثل مرده ای بر روی زمین شده بوده ام 
+ نوشته شده در جمعه 1386/04/01ساعت 18:28 توسط يک عاشق |
| ||||||