خيلي سخته وقتی که در شهر نوشته هایت قدم می زنی و می بینی همه نوشته هایت حرفهای دل عاشقت هستند و همه و همه عکسی از زندگی روز مره ات خیلی سخته وقتی از عشق کسی می سوزی که تو او را از خود رانده ای و هیچ راه برگشتی وجود ندارد وای که چه سخته اشک حسرت و پشیمانی ریختن خیلی سخته .. خیلی سخته زندگی ات وقتی راه می روی و انتظار دیدارش را میکشی و می دانی که دیداری در پیش نیست خیلی سخته وقتی که بعد از مدت ها همدیگر را می بینید ولی حتی یک سلام هم نمی تونید بکنید و مثل غریبه ها از کنار هم می گذرید خدای من چه عذاب آوره آن لحظه که با خودت تنها می شوی و با تمام وجودت اشک می ریزی و با شانه های لرزان می گویی عزیزم چقدر دلم برات تنگ شده.. برای حرف هایت .. خنده هایت .. غزل هایت که همه و همه مرا دیوانه کردند چه شکنجه ای دارد وقتی می فهمی که او هنوز دوستت دارد .. مثل قبل و شاید کمی بیشتر ولی راه برگشتی وجود ندارد چون هیچ پلی گذشته را با آینده پیوند نمی دهد و سختر از همه این است وقتی می بینی پلی وجود داشته ولی با کمک هم و ناخواسته آن را خراب کرده اید و حالا فقط یک پل ویران شده شماها را با گذسته پیوند می دهد. 
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 14:35 توسط يک عاشق |
| ||||||