فقط چند وقت بود که به زندگی روز مره ام برگشته بودم فقط چند روز بود که آرامش از دست رفته ام رو به دست آورده بودم فقط چند روز بود که تمام وقت به تو فکر نمی کردم فقط این چند روز بود که شب را به صبح و بدون کابوس می گذروندم ولی باز سایه ات به من نزدیک شد و با زبان بی زبانی با من حرف زد. همان چند کلام کافی بود که همه عذابی را که برای دوباره زندگی برگشتنم , برای دوباره آرامش به دست آوردنم , و همه و همه را از دست بدم و باز شد روز از نو و روزی از نو ولی چرا برگشتی ؟ چرا می خواهی بیشتر از این مرا عذاب دهی ؟ مگر خرد شدن مرا ندیدی ؟ شاید هم تاحالا من را مثل یک کوه با غرور و استوار می دانی ؟ و این فقط من بوده ام که خرد شدنم را دیدم و به حال خودم گریستم ؟ باز از زندگی من چه می خواهی ؟ نکند باز هم به دنبال محبوب آمده ای و جوینده عشقی ؟ یا شاید آمده ای که از خود دفاع کنی و از بی وفائی ات ؟ واقعا چرا آمدی ؟ این سؤالی هست که از روزی که برگشتی , روزی هزار بار از خود می پرسم چرا برگشت ؟ اما از خودم تعجب می کنم که این سؤال را می پرسم این من بودم که هر روز از خدایم می خواستم که برگردی حتی برای لحظه ای . پس چه شد ؟ چرا می پرسم ؟ مگر این آرزوی قلبی من نبود ؟ مگر آرزویم نبود که دوباره سایه ات را ببینم ؟ آه خدایا من درچه سرابی هستم و خودم خبر ندارم . این چه حالی ست که به من دست داده ست ؟ عشق و نفرت . نفرت و عشق
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/20ساعت 20:25 توسط يک عاشق |
| ||||||